تبلیغات
مقالات و اطلاعات ورزشی - تسلط بر ذهن
مقالات و اطلاعات ورزشی

مرتبه
تاریخ : یکشنبه 1 اردیبهشت 1392

یکی از بایدهای زندگی فردی، توانایی­ست که به آن تسلط بر ذهن می­گویند؛ یعنی همان­طور که قادریم هر لحظه دست­ خود را تکان دهیم یا حرکتش را متوقف کنیم، باید بتوانیم فعالیت ذهن را نیز مهار کنیم؛ به­ عبارتی موضوع خاصی را در زمانی معین و با اختیار به صحنه ذهن آورده و پس از مدتی مشخص- که کار با آن فکر یا موضوع تمام شد- آن­را از ذهن خارج کنیم، و به همین ترتیب موضوع بعدی را انتخاب کرده و به ذهن فرا خوانیم؛ هرگاه این­کار بتواند لحظه به لحظه توسط ما انجام شود و ادامه یابد، یعنی به توانایی مراقبه ذهن، دست یافته­ ایم.

 به ادامه مطلب مراجعه کنید

بسیاری از ما این مهارت را نداریم یا متوجه آن نبوده­ ایم که چنین مهارتی را می­توان کسب کرد؛ در نتیجه افکار مختلف و متنوعی به­ صورت تصادفی به ذهن ما می­آیند و می­روند، به­ خصوص اوقاتی­ که فشار روانی داریم.

 

اگر بر ذهن­مان مسلط باشیم، افکار نادرست را در بدو ورود متوقف می­كنیم و فکری دیگر را جایگزین آن می­نماییم. تصور کنید كه صحنه­ ذهن مثل یک دستگاه ویدیو است؛ اگر در آن فیلم ترسناک قرار دهیم، می­ترسیم، اما اگر یک فیلم خنده­ دار بگذاریم از دیدنش لذت خواهیم برد.

اول این­که قرار نیست به سراغ افکار بد، غلط و منفی برویم، در ثانی قرار است اگر ناآگاهانه این نوع افکار به سراغ­مان آمد، آگاهانه دکمه­ Stop (ایست) را بزنیم و فیلم دیگری که خوب و مثبت است را جایگزین آن کنیم. فیلم بعدی می­تواند یک فکر دوست ­داشتنی باشد.

­فکر بد، حس بد می­دهد و احساس بد باعث بروز خشم در ما می­شود؛ به همین سادگی. لازم نیست متخصص روان­شناس باشیم تا بفهمیم که فکر بد، احساس بد و فکر خوب، احساس خوب ایجاد می­کند. کسی که به افکار بد خود ادامه می­دهد، خود را شکنجه می­کند؛ مثل این­که من تصمیم بگیرم سوزنی را در دستم فرو کنم، مسلم است که احساس درد خواهم کرد.

نکته­ دیگر بیکار بودن است. باید همیشه وقت خود را پرکنیم؛ چرا؟ چون روان­شناسان می­گویند: «نشخوار آدمی فکر است؛ یعنی همان­گونه­ که حیواناتی مثل گاو و گوسفند در زمان استراحت غذایی را که در طول روز خورده­ اند نشخوار می­کنند، ما آدم­ها هم این­کار را درمورد وقایع زندگی خود و در صحنه­ ذهن هنگام بیکاری انجام می­دهیم».

 

بسیاری از مردم توجهی ندارند که به چه­ چیزهایی فکر می­کنند. شاید کمی عجیب به­ نظر برسد، به­ طور معمول ما نمی­دانیم که در ذهن­ چه می­گذرد و از این مهم­تر  آن­که حتا نمی­دانیم این افکار چه تأثیری بر ما و محیط اطراف­مان می­گذارند.

وقتی چیزی را با هوشیاری احساس کنیم، ذهن آن­را به قطعات معنادار زبانی تبدیل می­کند که می­توان به این قطعات عبارت ((اندیشه)) را اطلاق کرد. این قطعات زبانی در ذهن شناور می­شوند و ما با واژه­ فکر، آن­ها را برچسب­دار می­کنیم. این افکاری که در ذهن به­ وجود می­آیند، از ادراک ما در گذشته نشات می­گیرند؛ در حقیقت ما تعابیر مختلفی از واژه­ های متفاوت را در ذهن ذخیره شده داریم،كه قبلا با حواس این مطالب مختلف را درک­ کرده ، به­­ ذهن فرستاده­ ایم. آموزش­های فرهنگی و برنامه­ ریزی­ های آموزشی در قالب فکر به ذهن سپرده می­شود و همین­طور تمام احساسات تبدیل به­ قطعات زبانی شده و به ذهن وارد می­گردد؛ به همین دلیل می­توان گفت که اندیشه، یک مفهوم کاملا انتزاعی­ست.

سازوکار ذهن خیلی عجیب و غریب است. اگر به مفهوم چیزی آشنایی داشته باشیم به­ سادگی ذهن می­تواند آن­را تصویرسازی کند. کافی­ست واژه­ هندوانه را بشنویم؛ فوری پوست سبز یا هندوانه­ ای قاچ خورده و قرمز رنگ با تخمه­ های سیاه، به نظرمان خواهد رسید، اما واژه­ آواکادو (نوعی میوه­ استوایی) در ذهن  خیلی­ها تصویری ایجاد نمی­کند؛ چون این کلمه برای­شان مفهومی ندارد.

 

به این دلیل می­گوییم برگ «سبز» است، چون به­­ عنوان یک قرارداد، رنگی که برگ به چشم­های ما انعکاس می­دهد، سبز نام­گذاری شده، یعنی پیش از این در داده­ هایی كه به ذهن ما وارد شده واژه­ سبز به برگ تعلق گرفته است.

یکی از مهم­ترین گام­هایی که می­تواند هر فرد را در زندگی به­­ سوی شادکامی و موفقیت سوق دهد، انعطاف­ پذیری ذهن اوست، ولی مشكل وقتی پیش می­آید كه كسی جماد فكری (خشک مغزی) دارد و همه چیز را در چارچوب كوچک مغزش تحلیل می­كند. لازم نمی­بینم که توضیح زیادی بدهم؛ چرا که به­ یقین خودتان در این مورد تجربه دارید؛ آدم­های بدبخت­ و یك­دنده­ زیادی را می­شناسید که همیشه به یک نظریه­ اشتباه می­چسبند و حاضر نیستند به ­هیچ­­وجه از آن بگذرند؛ یعنی چهارچوب­ های بسته­ فکری (تنگ نظری) دارند.

افراد منفی­نگر به­ طور معمول دایره­ افکار محدودی دارند و مدام به دور یک حلقه­ تدافعی می­گردند و یک دایره­ تسلسل باطل برای خود ایجاد می­کنند. آن­ها اغلب در مورد موقعیت، اطرافیان، خودشان و به­ طورکلی همه چیز منفی صحبت می­کنند، همان حرف­های همیشگی را بارها و بارها تکرار می­کنند. آن­ها انگشتان­شان را آماده نگه داشته­ اند تا مدام به­سوی دیگران گرفته و آن­ها را مقصر قلمداد کرده و فراموش می­کنند که بیش­تر اوقات، خودشان مسوول تمام وقایعی هستند که برای­شان اتفاق می­افتد، بعد هم متعجب می­شوند كه چرا همیشه ناراحت و پریشانند.

البته منظور من این نیست که احساسات خود را نادیده بگیریم. اگر احساس بدی داشته باشیم، دچار منفی­بافی می­شویم. اما بیش­تر اوقات اشخاص، هیچ­گونه تسلطی بر روی احساسات آنی خود ندارند.

خیلی­ها بر این باورند که به هرچیزی که فکر کرده ، بر روی آن تمرکز ­کنند، برای­شان اتفاق می­افتد و به حقیقت می­پیوندد؛ یعنی خیال، عینیت می­یابد.

برای به­­ دست آوردن چیزهای بهتر؛ تغییر طرز تفکر، اهمیت ویژه­ ای دارد. یکی دیگر از موارد مهمی که در این زمینه باید به آن توجه داشته باشیم، قانون وجود چرخه در طبیعت است. افکارمنفی موجب احساسات منفی می­شوند و به­ دنبال آن اعمال منفی از شخص سر می­زند كه این امر سبب ایجاد شرایط منفی در وضعیت زندگی می­شود و افکار منفی­تری در ذهن فرد مورد نظر پدید می­آورد.

 

 

اگر می­خواهیم خوشحال باشیم باید طرز تفکر خود را تغییر دهیم

 

 

البته خبر خوشحال­ کننده این است که چرخه­ فوق در مورد افکار مثبت نیز مصداق دارد و از هر دو طرف می­توان به قضیه نگاه کرد؛ این­ها همه ابزاری­ست که در اختیار داریم و به خودمان بستگی دارد که چگونه از آن­ها استفاده کنیم.

تصور کنید که ذهن، یک برکه­ آب است؛ زمانی که در خواب عمیق و راحـتی هسـتیم، آب بـرکه، زلال و صـاف است، اما هنگامی­که با زخم­ها و آسیب­های احساسی مواجه می­شویم (یعنی افكار منفی در آن جاری ­شوند)، در برکه، گرداب به­ وجود می­آید و آب گل­ آلود می­شود. اندیشه­ خود­آگاه ما سطح برکه را می­پوشاند و احساسات­مان به عمق آن­ می­رود؛ هرگونه تغییر در اعماق برکه می­تواند بر روی آب­های سطحی نیز تأثیرگذارد و بالعکس.

 اما جریانی که برای بیش­تر افراد اتفاق می­افتد به این شرح است: یک نفر تصمیم می­گیرد که دامنه­ افکار و به­ طورکلی زندگی خود را مثبت کند، اما بازهم احساس خوبی به او دست نمی­دهد؛ چون فرد در مراحل ابتدایی تغییرات درونی قرار دارد؛ ممکن است دچار تضادهایی شده، یک­سری تغییرات از سطح به عمق به او تحمیل گردد؛ در این حالت اعماق وجودش (عمق بركه) به­ طور ناخودآگاه سعی می­کند تا به مخالفت برخیزد و عنان امور را به­ دست گیرد. (به ­همین دلیل مراحل ابتدایی تغییر افکار از اهمیت بیش­تری برخوردار است).

شاید در نگاه اول انجام دادن این­کار کمی دشوار به ­نظر برسد، اما این­طور نیست؛ فقط کمی زمان می­خواهد و قدری تلاش. در ابتدا نوعی فیلتر وجود دارد که اجازه نمی­دهد افکار مثبت به سطوح درونی­ نفوذ کنند؛ به ­همین دلیل روند تغییر افکار شخصی نیازمند زمان بیش­تری­ست. زمانی­که روی افکار مثبت پا فشاری کنیم، سطوح زیرین ابتدا آرام شده، بعد متوقف می­شوند و در نهایت مطابق خواسته­ ما تغییر پیدا می­کنند؛ از آن پس می­توانیم شاهد احساسات مثبت خود باشیم.

در این موقعیت نه تنها خوب فکر می­کنیم، بلکه احساس خوبی هم به ما دست می­دهد و زمانی هم که فکر منفی به ذهن راه یابد به­ سرعت راه خروج را پیدا کرده، تأثیر کمتری بر ما می­گذارد.

 

اما به­­ راستی چرا باید چنین کاری را انجام دهیم؟ چرا باید مراقب افکار خود باشیم؟ چرا باید شیوه­ اندیشیدن را تغییر دهیم؟

اگر بخواهم خیلی راحت پاسخ دهم، باید بگویم دوست دارید خوشحال باشید؟ چگونه می­توانیم خوشحال باشیم؟ درحالی­که هر لحظه یک فکر منفی به­ سوی ذهن ما روانه می­گردد؟ آیا درحالی­که افکار منفی، سرزنش­گر و ناراحت کننده عنان ذهن ما را به­ دست می­گیرند، می­توان انتظار شادکامی داشت؟



ارسال توسط حسن رضایی
آرشیو مطالب
امکانات جانبی
blogskin

ماتسوشیما مرکزی